نویسنده :
زهرا - ساعت ٩:۳۱ ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳٩٠
روزگاری در شهری دختری به نام غزل زندگی می کرد.او تمام وقت خود رابه درس
خواندن می گذراند.
و جز بهترین های دانشگاه به حساب می امد اما پس از مدتی فکر او به چیز زیبا یی
مشغول شد. او عاشق استاد خود شده بود.غزل سیع می کردکه این احساس را پنهان
کند ولی استادش از این موضوع با خبر شد.استاد غزل مرد میان سال وخوش رویی
به نام استاد بهرام فرزین بود .اما غزل بی اطلاع از این بود که استاد دارای دو فرزند
می باشد. استاد سیع می کرد با رفتاری خشن و نامهربان غزل را از خود دور کند
اما این رفتار هیچ گونه فایده ای نداشت .استاد به فکر این افتاد که موضوع را با غزل در
میان بگذارد .هنگامی که غزل از ماجرا با خبر شد سیع کرد تا از فکر استاد بیرون اید
برای همین به دنبال نیمه ی گمشده ی خود گشت. اما از شانس بد او نیمه ی گمشده
اش پسر استاد بود .هنگامی که پسر برای خواستگاری همراه با خانواده اش به دیدن
خانواده ی غزل رفت .غزل از خود بی خود شده بود . اما چون پسر را زیاد دوست داشت
با او همه چیز را درمیان گذاشت .پسر از این موضوع ناراحت شد و این ازدواج را خطری
بزرگ میدید.او غزل را تنها گذاشت.از ان به بعد غزل ماند با عشقی که هیچ گاه
فراموشش نخواهد کرد
نویسنده :
زهرا - ساعت ۱٠:۱٧ ب.ظ روز جمعه ٤ شهریور ،۱۳٩٠
یکی بود یکی نبود
نه نمی خوام بگم یکی بود یکی نبود چون تو این سرزمین هیچکس بودونبودیکی دیگه
واسش مهم نبود.تو اون سرزمین غم یه چیز عادی بود.نگرانی کار همیشگیو غصه یه تفریح
بود.تو این سرزمین یه کشاورز بود که واسشون غریبه بود.یه غریبه که تفاوت زیادی با اونا
داشت.اخه اون هر روزحال اون دختر بچه ای که یتیم بودو می پرسید.به نیازمندا کمک می
کرد.ماهی یدفه گندم رایگان به مردم میداد.پیرمرد تنها بود اما خوشحال.تنها چیزی که
اونو
ناراحت می کرد قاب عکس دختر 16سالش بودکه 2سال پیش زیر اوار غم مرد . مردم
همیشه از لبای پر از لبخند اوگلایه داشتند .انگار یه چیز عجیب میدیدن. پیر مردقصه ی
من پس از چند سال مرد.اون دیگه نبود رفت پیش دخترش تا حداقل اونجا کسی واسه خنده هاش ناراحت نشه
نویسنده :
زهرا - ساعت ۱٢:۱٥ ب.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ،۱۳٩٠
در روزگاری دور دختری همراه با مادرپیرش در روستایی زندگی می کرد او بسیا رزیبا
بود ولی بر خلاف
چهره اش زندگی زشت ونفرت انگیز داشت.روزی او خواست که دیگر زیبا نباشد ارزوی او
بسیار زود براورده شد اما او دیگر در دنیای عادی زندگی نمی کرد بلکه وارد سرزمینی
پر از اینه های سخن گو شده بود . با هر قدم او یک اینه به او سلام می کرد .لو ایس که
از دیدن این اینه ها وحشت کرده بود خواست به حالت اول خود برگردد. اما راه برگشتی
وجود نداشت یکی از اینه ها از او خواست که با پادشاه صحبت کند. هنگامی که پادشاه
چهره ی زیبای او را دید....
نویسنده :
زهرا - ساعت ۱:٥٤ ب.ظ روز سهشنبه ۱ شهریور ،۱۳٩٠
سلام دوستای خوبم ازین که به وب من اومدین خوشحالم

من می خوام تو وبم داستان بنویسم .داستانای من به صورت ماهانه پخش میشن
خوشحال میشم بخونیدشون